واااااااااای زلزله
سلام عشق مامی
الان که دارم برات می نویسم تو تختت کنار من خوابیدی درستمثل فرشته ها
بس که خسته ای گلم
دیشب تقریبا ساعت دو و نیم بود که من و بابایی همزمان با یک تکون آروم اما طولانی از خواب پریدیم .
بله زلزله بود . من گیج و منگ دنبال چادر می گشتم و مغزم هنگ کرده بود و دور خودم می گشتم که بابایی گفت بریم تو ماشین بخوابیم ممکنه دوباره زلزله بشه . خلاصه بابایی پتوها رو برد تو ماشین و من هم شما رو بغل کردم و رفتیم بیرون . تو محوطه مجتمع همه همسایه ها جمع شده بودن و شما از سر و صدای اونها بیدار شده بودی و تا بعد از اذان صبح نخوابیدی و تو ماشین روی من و بابایی می پریدی . وقتی شما خوابیدی برگشتیم خونه و خودمون رو سپردیم به خدا و خوابیدیم و به علت شب بیداری من تا ساعت 11 و شما تا ساعت 1 ظهر خوابیدیم .
خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاد . خدایا خیلی ممنونم که به ما بنده های گنه کارت رحم کردی .


واااااااااای زلزله
